| The Free Site | vBuddy - social networking for webmasters | Cheap Web Hosting - starting at $5 |
علیرضا فرشی دیزج یکان (يئکن)

عليرضا فرشي يئکنلي
آخرين مدرک تحصيلي: کارشناسي ارشد مهندسي کامپيوتر از دانشگاه تهران
|
نام: عليرضا |
|
|
|
نام خانوادگي: فرشي ديزج يکان |
||
|
نام پدر: بهمن |
||
|
شمار شناسنامه: 440 |
||
|
تاريخ تولد: 25/07/1357 17 اکتبر 1978 |
||
|
محل تولد: مرند ديزج يئکن |
||
|
محل اخذ مدرک کارشناسي: دانشگاه صنعتي شريف |
|
|
|
محل اخذ مدرک کارشناسي ارشد: دانشگاه تهران |
|
|
|
وضعيت تـأهل: متأهل |
||
|
مشخصات همسر: نام و نام خانوادگي: سيما ديدار محل تولد: آذرشهر آدرس منزل پدری: آذرشهر ... شماره تلفن منزل: شماره تلفن همراه: |
||
|
آدرس منزل پدری: مرند ديزجيئکن ... |
||
|
آدرس پست الکرونيکی: farshi76@yahoo.com |
||
|
شماره تلفن منزل: |
||
|
شماره تلفن همراه: |
||
|
سوابق آموزشي |
||
|
- کارشناسي ارشد نرمافزار کامپيوتر، دانشکده مهندسي برق و کامپيوتر، دانشگاه تهران، تهران، ايران |
||
|
- کارشناسي نرمافزار کامپيوتر، دانشکده کامپيوتر، دانشگاه صنعتي شريف، تهران، ايران |
||
|
- ديپلم رياضي، دبيرستان نمونه دولتي امام خميني آذرشهر، آذرشهر، آذربايجان شرقي، ايران |
||
|
- دوره راهنمائی: راهنمائی نمونه دولتی فجر انقلاب مرند، مرند، آذربايجان شرقی، ايران |
||
|
- دوره دبستان : دبيرستان دانش و شهيد کلانتری يئکن، مرند، آذربايجان شرقی، ايران |
||
|
سوابق پژوهشي و کاري |
||
|
- عضو هيأت علمي موسسه آموزشي غيرانتفاعي سراج، تبريز، ايران، 1385 |
||
|
- محقق در آزمايشگاه مسيرياب، دانشکده مهندسي برق و کامپيوتر تهران، دانشگاه تهران، تهران، ايران، 1382 الي 1385 (http://web.ut.ac.ir/routerlab ) |
||
|
- برنامهنويس در شرکت "دادهورزي سامانه"، تهران، ايران، 1381 الي 1382 |
||
|
- تحليگر در "مرکز تحليلگران تکنولوژي ايران : ITANetwork.org" وابسته به "دفتر همکاريهاي فناوري رياست جمهوري"، تهران، ايران، 1380 الي 1381 |
||
|
- محقق در "دفتر مطالعات تکنولوژي"، دانشگاه صنعتي شريف، تهران، ايران، 1379 الي 1380 |
||
|
- مسئول سايت کامپيوتر خوابگاه طرشت سه، دانشگاه صنعتي شريف، تهران، ايران، 1378 الي 1382 |
||
|
|
||
|
سوابق علمي |
||
|
مقالات کنفرانس |
||
|
- عليرضا فرشي يئکنلي، ناصر يزداني، "IQMM: Integrated QoS Model for MANETs"، اولين کنفرانس ارتباطات و الکترونيک (ICCE06)، دانشگاه فناوري هانوئي، هانوئي، وييتنام، 2006. |
||
|
پاياننامهها |
||
|
- عليرضا فرشي يئکنلي، دکتر ناصر يزداني، ""IQMM: Integrated QoS Model for MANETs، پاياننامه کارشناسي ارشد نرمافزار کامپيوتر، دانشکده برق و کامپيوتر دانشگاه تهران، دانشگاه تهران، ايران، شهريور 1385. |
||
|
- عليرضا فرشي يئکنلي، دکتر شهرام بختياري، "تحليل،طراحي و پيادهسازي فروشگاه اينترنتي"، پروژه نهايي کارشناسي نرمافزار کامپيوتر، دانشکده مهندسي کامپيوتر، دانشگاه صنعتي شريف، تهران، ايران، شهريور 1382. |
||
|
|
||
|
تجربيات: |
||
|
- نگاشت معماري بين معماري کيفيت خدمت در مسيريابهاي سيسکو و بخش کنترل ترافيک (TC) شبکه در لينوکس |
||
|
- تحليل و طراحي شيء گرا به زبان مدلسازي يکپارچه (UML) و با استفاده از نرمافزار Rational Rose |
||
|
- برنامهسازي در محيط زئبرا و به زبان C در سيستم عامل لينوکس به منظور طراحي بخش QoS (کيفيت خدمت) پروژه ملي مسيرياب عملياتي نرمافزاري در آزمايشگاه روتر (مسيرياب) دانشگاه تهران |
||
|
- تحليل، طراحي و پيادهسازي نرمافزار يکپارچه اداري (حسابداري، مالي، پرسنلي، انبار و ...) با استفاده از محيط ويژوال بئيسيک و خدمتده SQL |
||
|
- طراحي و پيادهسازي يک فروشگاه انترنتي تحت معماري J2EE و با استفاده از پايگاه داده MySQL و خدمتده وِب آپاچي |
||
|
- برنامهنويسي به زبانهاي بيسيک، پاسکال، C، C++، و Java |
||
|
- برگزاري کنفرانسهاي علمي (در دانشگاه صنعتي شريف و مؤسسه آموزش عالي و غيرانتفاعي سراج) |
||
|
- تدريس دروس در دوره کارداني و کارشناسي کامپيوتر: برنامه سازي به زبان پاسکال، برنامهسازي به زبان C و C++، برنامهسازي به زبان C#، ساختمان دادهها و طراحي الگوريتمها، تحليل و طراحي ساختيافته سيستمها، تحليل و طراحي شيء گراي سيستمها، ذخيره و بازيابي اطلاعات، شبکههاي کامپيوتري، گرافيک کامپيوتر، برنامه سازي تجاري در محيط ويژوال c++، مستندسازي، مقدمات کامپيوتر، برنامهسازي سيستم به زبان اسمبلي، پايگاه داده ها، هوش مصنوعي، و ... |
||
|
|
||
|
قابليبهاي زباني |
||
|
- ترکي آذربايجاني: خواندن (عالي)، نوشتن (عالي)، مکالمه (عالي) |
||
|
- فارسي: خواندن (عالي)، نوشتن (عالي)، مکالمه (عالي) |
||
|
- انگليسي: خواندن (خوب)، نوشتن (خوب)، مکالمه (ضعيف) |
||
|
- ترکي استانبولي: خواندن (خوب)، نوشتن (خوب)، مکالمه (خوب) |
||
|
- عربي: خواندن (ضعيف)، نوشتن (ضعيف)، مکالمه (ضعيف) |
||
|
|
||
|
علاقهمنديها علمي |
||
|
- علوم کامپيوتر (مبانی کامپيوتر، دادهساختارهاي کامپيوتري، تحليل و طراحي الگوريتمهاي کامپيوتري، و ... ) |
||
|
- مهندسي کامپيوتر (طراحي و پيادهسازي شبکههاي کامپيوتري، مهندسي نرمافزار، تحليل و طراحي ساختيافته و شيء گرا، زبانهاي برنامهسازي ساختيافته و شيء گرا (Pascal, C, C++, C#, Java)، ذخيره و بازيابی اطلاعات، برنامه سازی مبتنی بر وب (Html, ASP, JSP, VBScript, JavaScript, )، و ...) |
||
|
|
||
|
سوابق تدريس |
||
|
- تدريس دروس کارشناسی کامپيوتر به مدت يک ترم حق التدريسي در دانشکده فني و مهندسي تبريز واحد بناب (دروس تحليل و طراحي شيء گرا، ساختمان دادهها و طراحي الگوريتمهاي کامپيوتري) ترم پاييزه 86-1385 |
||
|
- تدريس دروس دوره کاردانی کامپيوتر به مدت دو ترم تمام وقت بعنوان مدير گروه کامپيوتر و با حکم داخلی هيأت علمی در مؤسسه آموزش عالي و غيرانتفاعي سراج (دروس تخصصي کارداني کامپيوتر) ترم پاييزه و بهاره 86-1385 |
||
|
- تدريس دروس دوره کاردانی کامپيوتر به مدت دو ترم حق التدريسی در دانشگاه آزاد هادیشهر ترم پاييزه و بهاره 87-1386 |
||
|
- تدريس دروس دوره کاردانی کامپيوتر به مدت دو ترم حق التدرسی در دانشگاه آزاد جلفا ترم پاييزه و بهاره 87-1386 |
||
|
- تدريس دروس کامپيوتر به مدت يک ترم تحصيلی در دانشگاه پيام نور مرند ترم پاييزه 87-1386 |
||
|
- تدريس دروس کامپيوتر به مدت يک ترم تحصيلی در دانشگاه غيرانتفاعی دانشوران تبريز ترم بهاره 1387 |
||
|
- |
||
زندگینامه
دوران کودکی
در یک شب پاییزی و بارانی، ساعت 8 شب بیست و پنج (25) مهرماه سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت (1357) در بیمارستان شهر مرند بدنیا آمدم. پرستاران فرشته روی و زیبای شهر مرند از ذوق دیدن بدن توپولو و پنبه مانندم (البته اونوقت) بی توجه به کثیفی ام مرا در آغوش می کشیدند و من ... هنگامی که پدرم بهمن و مادرم افروز را دیدم نهایت عشق و علاقه آنها را می توانستم درک کنم! در شهر حکومت نظامی برقرار بود و پدرم آنشب با همه ترس و واهمه ای که از احتمال درگیری با پلیس و مأموران رژیم محمد رضا پهلوی داشت بیمارستان را به سمت منزل ترک کرد و فردای آن روز برای آوردن من به خانه استیجاری در روستای یئکن چسبیده به مرند به بیمارستان آمد.
به مقصد رسیدیم. منزل «سورا» زن دایی مادرم بود. سورا زن دایی که خانه مال او بود، در سن پیری همسر دایی هلال مادرم شده بود. هیلال دایی یا شوهر سورا زن دایی مردی پیر با 110 سال سن بود. می گفت 6 شاه را دیده است: ناصرالدین شاه، مظفرالدین شاه، محمد علی شاه، احمد شاه، رضا شاه، و محمدرضا شاه. دایی هلال از بچه خیلی خوشش می آمد و هر از گاهی سری به خانه ما می زد و با شکلک هایی که در می آورد سعی می کرد ما را بخنداند. روحییه عیجیبی داشت. با اینکه 110 سال سن داشت ولی فکر می کردیم که او یکی دو سال جلوتر از من به دنیا آمده است. روحییه بچگانه ای داشت و البته مشخص بود که خیلی با تجربه است. می گفتند که دایی هلال در جوانی مرد خوش هیکل و خوش سیمایی بود و همه ازش حساب می بردند. کلی زمین و ملک هم داشت که بخاطر پیریش به بچه هاش رسیده بود. خانه سورا زن دایی نزدیک خانه «شیخ علی اکبر» بود. شیخ علی اکبر فرد درویش مسلک و عارف بود که بهلول دیوانه/داننده را برای اهالی یئکن تداعی می کرد. او فردی باسواد، قرآن خوان و با طهارت بود. شیخ بعد از گفتن اذان در گوش راستم و اقامه در گوش چپم مرا روبروی خود گرفته و به صلاحدید پدرم مرا سه بار با نام علیرضا صدا زد. سپس مادرم و پدرم مرا در آغوش گرفته و گفتند: علیرضا! اسم من از آن روز علیرضا شد. نام خواهرم مریم را هم شیخ در گوشش خوانده بود. من و خواهرم همراه پدر و مادرم چهار عضو گرم خانواده بودیم! گریه های من با گریه های مریم که یکسال پیش از من به دنیا آمده بود یک هارمونی اذیت کننده و البته زندگی بخشی را در فضای خانه ایجاد می کرد.
شب چلله دو ماه بعد از تولدم سر کرسی بودیم. من در بغل مادرم بودم و دایی باز از گذشته ها حرف می زد و می گفت «از مربباها بخورید» و می خندید. همیشه بر روی کرسی انواع مربا را می آورد. همانطور که گفتم اسم زنش سورا (یا سورانجین) بود. برعکس دایی، زنی خسیس بود. از بچه هم زیاد خوشش نمی آمد. زن دایی 70 ساله بود و زن پنجم دایی بود. چهار زن قبلی دایی همگی فوت کرده بودند و همه بهش می گفتند که "یاخچی آروادلارین باشین یئییرسن!" چیزی از زن های قبلی اش نمی گفت و شاید کسی هم نمی پرسید. دایی هم داستان های زیادی بلد بود و هم معمماها (تاپماجاها)ی خیلی زیاد و هم ضرب المثل ها (آتالار سؤزو)ی خیلی زیاد.
بهمن ماه 1357 بود که خبر رفتن شاه و آمدن امام خمینی از رادیو بخش می شد. همه با اینکه خوشحال به نظر می رسیدند نسبت به آینده و وضع اقتصادی شان مضطرب بودند. بعد از رفتن شاه بگیر و ببند خان ها و پولدارهای شروع شد. بعضی از خان ها به نیک خلقی مشهور بودند و بعضی در حق مردم ظلم کرده بودند. اما می شد دید که بعضی وقت ها تر به آتش خشک می سوخت و مردم گاهی شاد و گاهی غمگین می شدند.
بعد از بدنیا آمدن من کمتر از 40 روز در خانه سورا زن دایی (زن دایی هلال) مستعجر ماندیم و پدرم که به خرید و فروش (آل-وئر) می پرداخت، با پس اندازی هشت هزار تومنی که داشت سال پیش یک زمین در منتهی علیه جنوبی یئکن (همه به شوخی می گفتند که باشکند) و با متراژ حدود 500 متر خرید و با پسر دایی مادرم که اسمش اصغر بود و او هم به همان متراژ زمین از باغ حبیب (گوللو باغ) خریده بود شروع به ساختن خانه کرده بودند. همه می گفتند که بهمن و اصغر باشکند را می پوشانند. آخه، هیچکس تا زمان آنها خانه و حیاطی با زیربنای 500 متر نساخته بود و همه خانه ها، حتی خانه های خان ها کوچک بودند. زیربنای خانه ای که پدرم و پسر دایی اصغر (پسر دایی محمد علی - دایی مادرم) می ساختند حدود 120 متر بود. با شروع ساخت خانه، کمک در ساخت خانه به کار مشترک فرشبافی پدر و مادرم اضافه شده بود و برای اینکه پول زیادی نداشتند به جای کارگر کمک بنا بودند. چلله 57 آخرین چلله ای بود که نزد دایی هلال بر سر کرسی سپری کردیم و با شروع زمستان در خانه خودمان که یکی، دو تا از اتاق هایش برای نشستن تقریبن کامل شده بود ساکن شدیم. نوروز 58 زیباترین نوروز بود. رژیم شاه دیگر نبود تا در شادی و پایکوبی مردم آذربایجان مزاحمت ایجاد کند و مردم خوشحال در دشت و دمن و در خانه های می نواختند و "شب شه ره"ها برقرار بود.
با شروع سال 1358 پدرم به دنبال خرید و فروش می رفت و شب ها به غروب خورشید به خانه برمی گشت. مادرم هم از صبح زود تا دیروقت به ما (من و خواهرم) و کارهای منزل می رسید. فرشبافی کار مشترک بابا و مامان بود. هم مادرم و هم پدرم هر دو در ازدواج اول ناموفق بودند و هر دو از همسران خود جدا شده بودند. به این خاطر هر دو قدر همدیگر را می دانستند و جز شاد کردن همدیگر نمی خواستند. مادرم بیشتر دوست داشت که پدرم کارمند باشد. پدرم مدرک دوم راهنمایی (هشتم زمان شاه) را داشت و باسواد بود. ولی مادرم فقط سواد خواندن قرآن داشت و از بچگی قرآن خوانی را در مکتب خانه یاد گرفته بود.
پدرم شوق زیادی به پیوستن به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت. پسر یکی از آشناهای مادرم (سمندوخ خالا) که نزدیک چشمه باشی سکونت داشت هم در سپاه پاسداران کارمند شده بود و مشهور به «پاسدار حوسئن» (حسین صائبی یا بؤیوک آغا (اسم پدر بزرگش بؤیوک بود)) بود. مادرم به پدرم پیشنهاد کرد که پیش پاسدار حوسئن بروند و از او برای کارمند شدن پدرم در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کمک بطلبند. همین کار را هم کردند و طولی نکشید که در اواخر سال 1358 پدرم کارمند سپاه پاسداران شد و از انروز بهش می گفتند «پاسدار بهمن» و من هم شدم «پاسدار اوغلو علیرضا». حقوق پدرم در اوایل بد نبود و حدود هزار و پانصد تومن به صورت ماهیانه حقوق می گرفت. با وجود حقوق پدرم کار ساخت خانه هنوز به سرعت پیش نمی رفت و پدرم علاوه بر کارمندی در سپاه هنوز به فرشبافی در منزل نیز می پرداخت. نوروز 59 نوروز خوبی نبود و نظام جمهوری اسلامی با قدغن کردن موسیقی آذربایجانی به اذیت کردن موسیقی چی های یئکن می پرداخت و بین مردم چنان شایع کرده بودند که موسیقی حرام است و گوش دادن به موسیقی مترادف با شرابخوری است. شرابخوری هم بین عامه مردم بغیر از جوانان و غیر مسجدی ها چیز بدی به حساب می آمد. دایی حسین من که فولوت می نواخت همراه با شوهر ریحان خالا موختار که او هم قوپوز می نواخت و خلیل شهیمی همسر نازلی خالای کورد که او هم در کار قوووال بود، در شب شره ها به شعر خوانی و موسیقی نوازی می پرداختند. اما بعد از سال 59 دیگر شور و نشاطی برای اینکار نداشتند و مدام در اذیت بودند!
با شروع سال 1359 مأموریت پدرم که اکنون یک پاسدار دوره دیده بود تعقیب خان ها، شرابخوارها، کفتربازها، قاچاقچی ها، دزدها، راهزنان، و غیرمذهبی ها شده بود. هر روز اموال یک خان را مصادره کرده و بین مردم و خود تقسیم می کردند. پدرم هر روز با ناراحتی به منزل می آمد. یک روز می گفت که وقتی به یک مجلس شرابخواری حمله کرده بودند دایی حسین (دایی مادرم که حق زیادی بر گردن او داشت) در آن مجلس حاضر بود و پدرم به او کمک کرده بود تا فرار کند. از یک طرف حقوق سپاهی و از یک طرف عذاب وجدانی که از اذیت بی مورد مردم داشت او را در بد مخمصه ای قرار داده بود. با اینکه دایی حسین به کمک پدرم توانسته بود فرار کند با اینحال بعدن پدرم از یکی از اهالی یئکن شنیده بود که او گفته «بهمن را خودم می کشم!».
پدرم مرد خیری بود و هر وقت از سپاه برایش کفش و لباس تازه می دادند می گفت من نیازی ندارم و آنها را بین مردم فقیر تقسیم می کرد. او همیشه از دست بعضی از همکاران خود ناراحت بود و می گفت که آنها حرامخواری و کلاهبرداری می کنند و بی مورد به مصادره اموال بعضی از بی گناهان پرداخته و بین خود تقسیم می کنند. پدرم می گفت که در چند مورد دستگیری کفتربازان، کفترها را بین خودشان تقسیم کرده بودند و خود به کفتربازی می پردازند.
شمسی مادرم پدرم بود و مادربزرگ من. شمسی زن زیبایی بود با موهای زرد و بلند و قیافه ای بسیار جذاب. شمسی در زمان شاه رقاص و خواننده مشهوری در مرند بود. پدرم قبل از 18 سالگی بعلت جدا شدن پدرش حسن از مادرش در خانه پدری زندگی می کرد و تا مدتها با مادرش رابطه ای نداشت. ولی حدود 18 سالگی با پدرش دعوا کرده بود و نزد مادرش می ماند. بعد از 18 سالگی با مادرش و شوهر جدید او هم مشکل پیدا کرده بود و بعلت ارادتی که به امام رضا داشت قصد سکونت در شهر مشهد می کند. در شهر مرند بخاطر غیرت کاری که داشت صاحب یک مغازه عطرفروشی می شود. بازای ها از پدرم خوششان می آمد. آدم شوخ طبع و در عین حال بامعرفتی بود. در شهر مشهد با یک دختر تبریزی که نوه یکی از حاجی های بازاری بود و سالیانی پیش ساکن آنجا شده بودند ازدواج کرده و بعد از یک سال صاحب فرزند دختری می شود که نام منـــیژه را برای او انتخاب می کنند. در مشهد به کار عطر فروشی می پرداخت و برای خود دکان و دفتر و دستکی فراهم کرده بود و وضع اقتصادی مناسبی داشت. یکروز مادرش به مشهد رفته و بین پدرم و همسرش اختلاف می اندازد. مادرم اصرار می کرد که حتمن باید با من به مرند بیایی. همسر پدرم مرضیه راضی به رفتن پدرم به مرند نبود و می گفت مادرت خودش به تنهایی هم می تواند به مرند برود. اما شمسی ماماجان تونسته بود پدرم را راضی به رفتن به مرند بکند. پدرم بعد از رساندن مادرم به مرند سریعن به مشهد برمی گردد ولی هر چه تلاش می کند همسر و فرزندش را نمی یابد. همه به دروغ می گویند که در تصادف مرده اند و بدین ترتیب مرضیه خانم تونسته بود با این کار نقشه جدایی خودش با پدرم را بکشد. دقیقن نمی دانم علت اختلاف واقعی بین آنها چی بود. مرضیه با منیژه فارسی صحبت می کرد و پدرم تورکی. منیژه هر دو زبان را خوب بلد بود. شاید یکی از اختلافهای بین پدرم و مرضیه خانم تورکی صحبت کردن پدرم با منیژه بود! پدرم بعد از چند ماه سرگردانی از یافتن همسرش در مشهد، از مشهد بیزار شده و قصد مرند می کند. بعد از آمدن به مرند چندین ماه افسرده می شود و در این حین بر اثر تصادف شدید با یک ماشین بستری می شود. بعد از بلند شدن از بستر، پس از مدتی به خواستگاری افروز (مادرم) آمده و با او ازدواج میکند.
به هر حال، پدرم دلخوشی از مادرش شمسی نداشت. بعد از رفتن پدرم به سپاه تحمل وضع ظاهری مادر بزرگم (شمسسی ماماجان) برای او سخت تر شده بود. شمسی بدون حجاب و با بدنی نیمه عریان به سپاه می رفت و پدرم که سپاهی ها پیش نمازش (امام جماعت) کرده بودند از این عمل او شرمسار بود و از طرفی چون مادرش بود هیچکاری نمی توانست بکند. همکاران پدرم هم بخاطر پدرم نمی توانستند چیزی به او بگویند و این یک مسئله بغرنج برای پدرم شده بود. پدرم دوست نداشت شمسی به خانه ما رفت و آمد داشته باشد و می ترسید که تأثیر بدی بر روی من و خواهرم مریم یگذارد.
چند ماه قبل از شروع جنگ ایران و عراق در شهریور ماه سال 1359 برادرم غلامرضا به دنیا آمد. پدرم به خاطر ارادتی که به امام رضا داشت اسم غلامرضا را برای او پسندیده بود و بعد از خواندن اذان در گوشش چند بار نام غلامرضا را بر گوشش خواند. با شروع جنگ ایران و عراق پدرم هر چند ماه یکبار به خانه سری می زد. هنوز خانه نیمه تمام بود و پدرم که به مأموریت های آموزشی و نظامی چند ماهه می رفت وقت رسیدگی به منزل را نداشت. بعضی وقت ها مأموریت پدرم بیشتر از 6 ماه طول می کشید و در این مدت دختر عمه های مادرم رفیقه و زهرا پیش مادرم می ماندند.
دوران سختی برای مادرم شروع شده بود. با اینکه پدرم حقوق می گرفت و از کارمند بودن او راضی بود، با اینحال تحمل دوری پدرم از منزل برایش سخت بود. پدرم برای اینکه مادرم کمتر به خرید برود همه چیز را کیسه-کیسه می خرید و در انبار منزل قرار می داد. نیازهای روزانه را هم می شد از محلله تأمین کرد. ولی با این حال بزرگ کردن سه بچه که بزرگترین آنها فقط سه سال داشت کار سختی بود. کمتر از دو سال دیگر در فروردین ماه سال 1361 خواهر دومم زهرا هم به ما افزوده شد و مادرم باید سرپرستی 4 بچه را بر عهده می گرفت: مریم 5 ساله، من 4 ساله، غلامرضای 2 ساله و زهرای تازه بدنیا آمده. ما بچه های شلوغی بودیم و هی لباس هامون کثیف می شد و مادرم مجبور بود مدام برای اوردن آب و شستن لباس ها و ظروف به چشمه محل برود. اینکار خصوصن در زمستان کار مشکلی بود. سطح آب چشمه یخ می بست و باید بعد از شکستن یخ در آب صفر درجه لباس ها و ظروف کثیف را می شست. آنزمان در منزل حمام هم نبود و برای استحمام به حمام عمومی می رفتیم. بردن 4 بچه قد و نیم قد و استحمام آنها و برگرداندن آنها به خانه از حمام عمومی که یک کیلومتر دورتر از منزل بود و بدون وسیله نقلیه حتمن کاری سختی است.
پدرم می دانست که با شروع جنگ آینده ای جز شهادت نخواهد داشت. در آن روزها امکان جدا شدن از سپاه هم برایش وجود نداشت. جدایی از سپاه معادل با منافق شدن بود و دردسرهای متعاقب آن. مجبور بود بماند و بسوزد. پدرم مرد وطن پرستی هم بود و مدام از ناموس وطن و لزوم مبارزه با صدام و صدامیان صحبت می کرد. همیشه می گفت که اگر من شهید شدم حتمن سلاحم را باید علیرضا و غلامرضا بردارند و تا رفع فتنه از جهان مبارزه کنند. عاشق کربلا و امام حسبن بود و صدای حزینی در خواندن نوحه داشت. بیشتر از همه کتاب ها، کتاب های نوحه را دوست داشت و با آنها مأنوس بود و بیشتر از هر کسی ارادت خاصی به حضرت امام رضا و حضرت ابوالفضل داشت. پدرم از سال 1361 و شروع جنگ فرسایشی ایران و عراق، نگران آینده ما بود. از آن زمان و قبل از اینکه آب لوله کشی به یئکن برسد اقدام به لوله کشی آب کرد. حتی سیم های تلفن و آیفون را هم کشید. حتی کیفهای سامسونت دانشگاهی برای ما تهیه کرد و در منزل قرار داد! خیلی نگران آینده ما بود!
زمانی که خواهرم مریم در مهرماه سال 1362 به مدرسه رفت پدرم خیلی خوشحال بود. من به خواهرم حسادت می کردم که چرا اینقدر پدرم به او توجه دارد. من از آن زمان پسر شلوغی شدم و مدام در خانه زیان وارد می کرد. اسمم را گذاشته بودند "زییان کار پیشیک" (گربه زیانکار). یک روز کم مانده بود که با سنگ چشم غلامرضا را کور کنم و یکبار هم خواهرم مریم را که زهرا در بغلش بود هل دادم و خواهرم با سر به لبه در برخورد کرده و گونه اش ترکید و خون همه جا را گرفت. خواهرم را به بیمارستان رساندند و سه بخیه گنده به صورتش زدند. پدرم هم از ناراحتی مرا به فصد ترساندن تأدیب از چوبه داری که درست کرده بود آویزان کرد. من هم کماسابق می خندیدم و اصلن نمی ترسیدم. بیشتر از من مادرم می ترسید و می گفت بهمن! می ترسد! پایین بییارش!
در مهرماه سال 1363 من هم دوره ابتدایی را شروع کردم. خیلی خوشحال بودم. من هم مثل خواهرم بزرگ شده بودم. یکسال قبل از 5 سالگی به مکتب «ام لیلا خالا» می رفتم و «ابجد-هوّز» را بلد شده بودم. قرآن را با الحمد الله شروع کرده بودیم. می گفتیم «الیف زه به ره، ل زان، اَل، ح زه به ره، م زان اَلحَم، د زان اَلحَمد ...". ام لیلا زن مهربانی بود ولی همیشه همراهش یک چوب نازک بود که هر وقت بهش گوش نمی دادیم و حواسمان پرت بود خیلی آرام ما را می زد. هم کلامش دلنشین بود و هم حرکاتش. ما بچه ها خیلی دوستش داشتیم. شاگرد زیادی نداشت. محلله ما محلله جدیدی در یئکن بود و می گفتند یوخاری یئکن-گؤل باشی. اکثر بچه ها کوچک بودند ولی خیلی ها به کارهای کشاورزی و دامداری می پرداختند و زیاد اهمیت به تحصیل فرزندانشان نمی دادند. اما پدرم من چون مرد باسوادی بود و مادرم هم به باسواد شدن ما زیاد اهمیت می داد از همان پنچ سالگی ما را به مکتب فرستاد.
چند ماه از رفتن من به مدرسه و خوشحالی پدرم از کمی آرام شدن من نگذشته بود که مرا از مدرسه اخراج کردند! می گفتند نیمه دوم سال هستی و باید یکسال دیگر صبر کنی و در مهر ماه 1364 بیایی. همین که به خانه رسیدم پدرم گفت که حتمن باز هم شلوغبازی کردی و از مدرسه اخراجت کرده اند و یک سیلی آبدار بیخ گوشم نواخت. من هم از شدت ناراحتی هیچی نگفتم و گریه هم نکردم! فردا پس از اینکه از وضعیت من مطلع شد، پیشم آمد و گفت که عوض سیلی دیروز را بهش بزنم و من هم با تمام قدرتی که داشتم یک سیلی آبدار بیخ گوش پدرم نواختم! آخرین سیلی رد و بدل شده بین من و پدرم همان سیلی بود. پدرم آذر ماه 1363 عازم جبهه شد تا در جنگ بدر که در جزیره مجنون باید روی می داد شرکت کند. مهدی باکری در همین جنگ شرکت داشت و همانجا شهید شد. اما خبری از پدرم نیامد تا اینکه قبل از نوروز 1364 ساک پدرم را تحویل مادرم دادند و گفتند که بهمن مفقودالاثر شده است و از اسارت و یا شهادت او خبری نیست. عملیات بدر جنگ بسیار بدی بود و تمامی نیروها که نزدیک بیست هزار نفر از لشکر 31 عاشورا بود یا شهید و یا اسیر شده بودند. اما از پدرم خبری نبود، نه از اسارت او و نه از شهادت او.
پدرم قبل از رفتن آخرش با همه فامیل دیدار کرده و حلالیت طلبیده بود. حتی یک نوار از صدای خودش پر کرده بود که راجع به خودش، مادرش، پدرش، و ما در آن صحبت کرده بود. آخر نوار بعد از نوحه خوانی گفته بود که اگر شهید شدم برای من گریه نکنید و برای امام حسین گریه کنید و به همسابه ها سپرده بود که به بچه هایشان بسپارند که پیش ما کلمه «پدر» را نیاورند که ممکن است باعث ناراحتی ما شود. بعد از خواندن نوحه در آخر نوار و گریه بر امام حسین و شاید گریه بر آینده ما، ما را به صحبت کشیده بود و از ما حمد و سوره را پرسیده و گفته بود که بعد از من نگذارید تفنگم بر زمین بماند و آن را برداشته به جنگ صدام و صدامیان بروید و با درود بر امام و منتظری سخنانش را به پایان رسانده بود.
منیم قارداشیم و باجی لاریم!

من و آتام!
دوران ابتدایی و راهنمائی
مهرماه سال 1365 من به مدرسه رفتم. ولی دیگر مدرسه برایم شادی نداشت. همه با پدرشان می آمدند و من بی پدر! پدری که عاشقش بودم و بسیار دوستش داشتم دیگر نبود که از مدرسه رفتن من خوشحال باشد. با اینحال به عشق مادرم خواندم. معدلم در سال اول و حتی تا سال سوم بیست شد و حتی به همکلاسی ها و هم سن و سال های خودم درس یاد می دادم. کمتر شلوغی می کردم و کمی در خودم فرو رفته بودم. در آن دوران بیشتر با روح الله پسر پسر دایی مادرم و ماحمید، پسر نامادری مادرم دوستی داشتم. با روح الله و ماحمید می رفتیم به گاوچرانی. گاوها مال پسر دایی ام بودند و ما با شروع تابستان صبح آنها را به باغ می بردیم و شب بر می گرداندیم. وقتی زردآلوها می رسیدند می رفتیم و بر روی «تاباق»ها (طبق ها) «قارخ» و «قئیسی» درست می کردیم و برای هر تاباق یک تومان پول می گرفتم. هم بازی بود هم کار.
دوران ابتدایی بدون اتفاق خاصی سپری می شد. شمسی مادر پدرم که پدرم به حالت قهر با او جدا شده بود و شمسی حتی برای خداحافظی هم پیش او نیامده بود با غم و غصه از دست دادن پدرم در سال 1365 فوت کرد. حدود یکسال بعد پدربزرگم حسن (پدر پدرم) هم از دنیا رفت. قبل از اینکه به پنجم ابتدایی برسم دایی هلال هم که اکنون حدود 120 سال سن داشت با دیدن دو شاه دیگر (خمینی شاه و خامنه ای شاه) و در مجموع با دیدن 8 شاه از دنیا رفت. هر چی به دایی هلال می گفتیم که بابا این دو تای آخری شاه نیستند و رهبر اسلامی هستند به گوشش نمی رفت که نمی رفت! در شب از دنیا رفتن او باد شدیدی می وزید که امکان دفن نمی داد. همه می گفتند که چون سننش زیاد است این باد می وزد و طبیعت با مرگ او ناراحت است. بعضی ها هم می گفتند بالاخره سورانجین (زن چهارم دایی) «هیلالین باشین یئدی» (سر هلال را خورد). دایی هلال یادگارهای زیادی برای ما جا گذاشت: داستانها، بازی ها، ضرب المثل ها، چیستان ها، معماها، ... خدا رحمتش کند. دایی هلال مدام به خانه ما می آمد (تا سال 1369) و مادرم خیلی بهش احترام می کرد و آش و چایی بهش می داد. با اینکه پیرمرد پولداری بود، اما بچه هاش بهش نمی رسیدند و حتی بهش چایی هم نمی دادند! سورانجین هم زیاد مهلش نمی ذاشت! دایی از ما خوشش می اومد و مدام برای ما داستان های جالبی می گفت که هنوز هم بعضی از اونها یادمه.
تقریبن تا پنجم ابتدایی شاگرد اول تا سوم می شدم و بعد از تمام کردن دوران ابتدایی وارد مدرسه راهنمائی نمونه فجر انقلاب مرند شدم. این مدرسه قبلن در محله «حاجی مجید دربندی» قرار داشت که در مهر سال 1369 به نقطه جنوبی پارک مرکزی مرند انتقال یافت. دوران راهنمایی را هم بدون اتفاق خاصی به پایان رساندم. در این دوران در خوابگاه شبانه روزی (پانسیون) خود مدرسه ساکن شدیم و به صورت هفتگی به خانه سر می زدیم.
دوران دبیرستان
با قبولی از آزمون ورودی دبیرستان نمونه امام خمینی آذرشهر در سال 1372 وارد این دبیرستان شدم. برادرم غلامرضا هم پشت سر من وارد مدرسه راهنمایی نمونه شده بود و یکسال بعد از من نیز وارد دبیرستان نمونه امام خمینی آذرشهر شد. سال 1374 سال غم و غصه شدید من و خانواده ام بود. از خانه زنگ زدند و گفتند که حتمن به یئکن بیایم. قبل از عزیمت از آذرشهر به یئکن معلم قرآن و اخلاق جناب اقای بادامچی که یک آدم شخیص و خوش اخلاق بود نزد ما آمد و از قسمت و نصیب و در دست خدا بودن سرنوشت و ... صحبت کرد. من و برادرم متوجه موضوع شدیم و فهمیدیم که پدرمان دیگر اسیر نیست، او در بین شهدایی است که تازه از منطقه های جنگی آورده اند.
مسیر دو ساعته بین آذرشهر و مرند شاهد گریه های برادرم بود و من که در دریای درونم گریه می کردم و ساحلی برای اشکهایم نمی بافتم. در عمرم تنها دو بار بسیار ناراحت شده بود. اولین بار در مرگ عمه بَنی (عمه مادرم) و بار دوم در انتهای سال ها انتظار برگشت پدرم. «بنی عمه» زن بسیار مهربانی بود و در طول سالیان مفقودالاثری پدرم به خانه ما سر میزد و ما را به آینده امیدوار می کرد. پیرزنی شوخ و بامزه بود. در این مدت انتظار 10 ساله که از 22 اسفند 1363 شروع شده بود و در 22 اسفند سال 1373 به پایان رسیده بود شاهد شماتت های بسیار بودیم. هر روز خبری از پدرم می آوردند. یکی می گفت که نام پدرم را در لیست اسرای عراق شنیده است، یکی دیگر می گفت که فالگیرها گفته اند که پایش زخمی و در زندان است. هر روز شاهد اذیت های آدم های بدنهاد بودیم. هیچ دلخوشی از دوستان و آشنایان نداشتیم. تنها بودیم. روزهایی بود که اصلن غذایی برای خوردن هم نداشتیم و با اینحال مادرم آبروداری می کرد. مادرم همه طلاهایش را فروخته بود تا خانه را تکمیل کند. حقوق پدر کفاف نمی کرد. حتی مادرم برای خرید تلفن و برای اینکه محتاج همسایه ها نباشیم گردنبد خودش را هم فروخته بود و تلفن خریده بود، مادرم موقع نگاه کردن به سریال «اوشین» می گفت که بهتر بود سریال مرا می ساختند تا ببینند مشکل یعنی چی؟ تا ببینند تنهایی یعنی چی؟ تا ببینند شماتت یعنی چی؟ تا ببینند بزرگ گردن 4 بچه قد و نیم قد یعنی چی؟ تا ببینند حفظ آبرو و عزت و شرف و ... یعنی چی؟ و واقعن راست می گفت. زنی تنها با گذشتن از جوانی و هوی و هوس خود شمع وجودش را به پای ما سوزانده بود. همسران شهید زیادی را می شناختیم که شوهر کرده بودند و فرزندانشان را رها. اما او به پای عشق پدرم ماند و حاضر نشد حتی به ازدواج مجدد هم فکر کند. آفرین بر این شهامت مادرم، واقعن که بهشت زیر پای چنین مادرانیست. در این سالها بعضی ها مثل «کَمَد علی» که دوست پدرم بود در حق ما بسیار بد کرد. پدرم به او وکالت کامل داده بود که بعد از گرفتن حقوق پدرم از بنیاد شهید آن را به ما بدهد. او حقوق و مزایای بنیاد شهید را می گرفت و به جای دادن آن به مادرم به زنش می داد! بعدها مادرم موضوع را فهمید و البته بدون هیچ شکایتی خود مسائل حقوقی پدرم را بر عهده گرفت.
وقتی به یئکن رسیدیم عباس آقا که داماد خاله مادرم بود برای من و غلامرضا لباس عزا خرید و ما سیاه پوش شدیم. وقتی به خانه رسیدیم دل هر کسی با دیدن آن صحنه ها کباب می شد. مادرم، و دو خواهرم گریه می کردند و از فرط گریه خون به چشمانشان آمده بود. غوغایی بود. برادرم هم به آنها پیوست و همه باهم در آغوش هم گریه می کردند. آما، من! من نمی توانستم گریه کنم. در عذابی جهنمی می سوختم و حتی قطره اشکی برای خاموش شدنم نداشتم. گریه هایم را برای خلوتم نگه داشته بودم. در اولین فرصت که خلوتی حاصل شد به اندازه تمام عمرم که گریه نکرده بودم گریستم. قبلن اگر گریستنی بود هنگام ناراحت شدن مادرم از دست من بود، اما اینبار برای دو خواهر و برادرم هم می گریستم.
فردای آنروز به مقر سپاه پاسداران رفتیم و استخوانهای پدرم را که در میان پارچه سفیدی بسته بودند لمس کردم و سپس از آنجا به قبرستان رفتیم و پدرم را که نه استخوانهای او را دفن کردیم و به خانه برگشتیم. بعد از چند روز سپری شدن از مراسم خاکسپاری پدرم، منیژه هم به خانه ما آمد. منیژه اسم خواهرم بود که از زن اول پدرم بدنیا آمده بود و ساکن مشهد بودند. او 5 سال بزرگتر از من بود و داشت لیسانس زبان انگلیسی می گرفت. شوهر هم کرده بود و صاحب دو فرزند بود. یعنی من هم دایی شده بودم و خبر نداشتم! منیژه و من با اینکه همدیگر را ندیده بودیم ولی خیلی همدیگر رو دوست داشتیم. پدرم همیشه از منیژه می گفت و می گفت که حتمن بعد از بروید و او را پیدا کنید. او دختر خوبی است. پدرم در سال 1362 به مشهد رفته و آنها را پیدا کرده بود و حتی سند ازدواج مجدد را هم که باعث اولین درگیری لفظی بین مادرم و او شده بود را گرفته بود. پدرم می گفت می خواهم بعد از من آنها هم به حقوق و مزایای من برسند و بچه بداند که پدری دارد و یتیم نیست.
سال دوم دبیرستان را با ناراحتی و غم به پایان رساندم و وارد سال سوم شدم. دیگر هیچ چیزی برایم معنی نداشت و ناراحت و غصه دار بودم. در بنیاد شهید مرند کلاس های حفظ قرآن داشتند. من هم وارد این کلاس ها شدم. قرآن مرا از غصه و غم تا حدی بیرون آورد و حفظ قرآن مشغولیت جدیدم شد. در عرض کمتر از چهار ماه 4 جزء قرآن را حفظ کردم و چندین سال متوالی در مسابقات استانی مقام اول را در بین فرزندان شهید کسب کردم. با پایان سال سوم دبیرستان در دو درس نمره بین 13 و 14 آوردم که از لحاظ دبیرستان نمونه نمره قبولی محسوب نمی شد. برای امتحان مجدد این دو درس حاضر نشدم و سال چهارم را به میل خود به مرند آمدم و در دبیرستان معمولی شاملو سال چهارم را برای آماده شدن به کنکور آغاز کردم. در خانه فرصت کافی برای آماده شدن برای کنکور ورودی دانشگاه داشتم. بعد از امتحان کنکور در رشته مورد علاقه ام که کامپیوتر بود از دانشگاه صنعتی شریف با سهمیه فرزند شهیدی قبول شدم. اقرار باید کرد که اگر سهمیه نبود حداکثر می توانستم از دانشگاه دولتی تبریز قبول بشم، همانطور که خیلی از دوستهایم از آنجا قبول شده بودند. البته وضع درسی خودم هم خوب بود و امید هم داشتم که از رشته خوبی قبول بشم.
در دوران دبیرستان به کلاس های جودو که داماد خاله مادر مسئول آن بود می رفتم. عباس آقا حتی صعود به صورت راپل با طناب را هم به من یاد داد و یادم هست که در بهمن 75 در حیاط سپاه پاسداران و مصلی به مانور فرود به صورت راپل از بالای یک ساختمان و یک جرثقیل بلند پرداختیم. همچنین از خاطرات به یاد ماندنی ام فرود و صعود با طناب از صخره های یامچی و یام است.
دوران دانشگاهی
در سال 1376 وارد دانشگاه صنعتی شریف شدم. رشته مورد علاقه ام کامپیوتر بود و در دوران دبیرستان هم کم و بیش با کامپیوتر کار کرده بودیم. ما طرح کاد نداشتیم و وقتمان را صرف کار با کامپیوتر و برنامه نویسی به زبان QBasic می کردیم. دوران دانشگاه برای من دوران سختی بود. من تا سال آخر دانشگاه قدرت خرید کامپیوتر را نداشتم و حتی بنیاد شهید هم هیچ کمکی در این مورد نمی کرد و مادرم هم توان خرید کامپیوتر را نداشت، دیگر طلا و جواهرآلاتی هم برای فروش نداشت! ترم اول بهترین برنامه نویس پاسگال بودم، اما از تردم دوم که دروس پروژه دار بیشتر و بیشتر می شد توان نوشتن همه آنها را نداشتم و کامپیوتری برای اینکار هم نبود. داشتم افسرده می شدم. برای فرافکنی مشکلاتم توسط یکی از دوستان تورک وارد بسیج دانشجويی دانشگاه صنعتی شریف شدم. من در دوران دبیرستان علاقه ای به کار در بسیج و انجمن نداشتم و با این که با آنها بعضی وقت ها همکاری می کردم ولی عضو هیچکدام نشدم. در دوران دبیرستان مسئول کتابخانه بودم و علاقه زیادی به خواندن کتاب های علمی و مذهبی داشتم. خصوصن همه کتاب های راجع به جنگ و امام زمان را می خواندم.
در سال 1372 که به سن بلوغ رسیدم می گفتند که حتمن باید مرجع تقلید داشته باشی. با فوت آیت الله اراکی این بحث ها شدت گرفت و ما با اینکه دفعه اول بود که نام اراکی را می شنیدیم می گفتیم که مرجعمان اراکی است. بعد از آن زمان علاقه شدیدی به خواندن قرآن، مفاتیح الجنان، تفسیر المیزان، تفسیر نمونه، و کتاب های مذهبی فرآوانی پیدا کردم که الان حتی اسم بسیاری از آنها را هم فراموش کرده ام. در دوران دانشگاه با ورودم به بسیج بار دیگر به این کتاب ها روی آوردم. در بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف کارهای زیادی کردم: کمک در تأسیس کتابخانه و نوارخانه بسیج، برگزاری نمایشگاه های قرآن کریم و کتاب های مذهبی، تأسیس کانون نهج البلاغه شریف، کمک در برگزاری همایش آسیب شناسی انقلاب اسلامی، برگزاری اردوهای دیدار از مناطق جنگی، همکاری با نهاد رهبری، همکاری با هیأت چهارده معصوم و الزهراء، همکاری با کانون سبز، و ...
در دانشگاه صنعتی شریف تمام وقتی را که باید برای انجام پروژه های کامپیوتری می گذاشتم بعلت نداشتن کامپیوتر به فعالیت های جانبی می پرداختم. از سال 1378 تا سال 1380 در بسیج دانشجویی به صورت فعالی فعالیت داشتم ولی جالب است بدانید که کارت عضویت بسیج هم دریافت نکردم! چون ذاتاً آدم فرصت طلبی نیستم و علاقه ای هم به این کارها ندارم. شاید اصلن اهل این دنیا نیستم! در سال 1380 دفتر بسیج دانشجویی در خوابگاه طرشت را تأسیس کردم و به پخش فیلم، فروش کارت تلفن، ثبت نام اردوها و ارائه سایر خدمات رایگان به دانشجویان پرداختیم. با این همه خدمت، همواره از طرز برخورد دانشجویان غیرتورک ناراحت بودم. نمی دانستم که آنها چرا اینگونه بد برخورد هستند و به دیده تحقیر به تورک ها نگاه می کنند. من از هر لحاظ یک سر و گردن از آنها بالاتر بودم، ولی آنها خیلی خودبین بودند! اولین توهین به تورک ها را از نوحه خوان و امام جماعت خوابگاه که خود هم دانشجو بود و قاری قرآن و جانباز هم بود و به دفتر رهبری و حتی تشخیص مصلحت هم رفت و آمد داشت و ... شنیدم و اعتراض کردم و او باز به توهین خود ادامه داد. بی خیالی بقیه بشدت آزارم می داد و نمی دانستم که چرا دیگران هم اعتراض نمی کردند. از آنروز نماز جماعت را بکلی کنار گذاشتم و از حضور در چنین جماعت هایی خودداری کردم. در همان سالها برای آخرین بار در مسابقات دانشجویان شاهد کل کشور شرکت کردم و مقام دومی حفظ قرآن کریم با 8 جزء حفظ قران در کل کشور بین دانشجویان شاهد بدست آوردم.
ما در خوابگاه بیشتر همنشین تورک ها بودیم. من، برادرم که او هم پشت سر من وارد دانشگاه صنعتی شریف در رشته کامپیوتر شده بود، و دو سه مرندی دیگر با هم در یک اتاق بودیم. تورک ها خیلی زود همدیگر را پیدا می کردند و ما که پیشکسوت بودیم سریع به سراغ ورودی های جدید می رفتیم و تورک ها را شناسایی می کردیم و با آنها دوست می شدیم و کمکشان می کردیم که سریع با محیط خوابگاه خو بگیرند. آرام-آرام فهمیدیم که ما از جنس دیگران نیستیم! دیگران ما را تافته جدا بافته می دانستند! ما با آنکه بیشتر انسان دوستانه رفتار می کنیم نمی توانستیم آنگونه که باید با فارس زبان ها و خصوصن تهرانی های غیر تورک الفت برقرار کنیم. به خود اندیشیدم و به اینکه از کجا آمده ام و به کجا تعلق دارم. با اولین بار مطرح کردن خودم در بسیج و نهاد رهبری و هیأت چهارده معصوم و ... بعنوان یک تورک از همه آنها ترد شدم و خود نیز از آنها فراری شدم. آنها مرا بعنوان یک تورک نه، بلکه بعنوان یک فرد آسمیله شده در فرهنگ خودشان دوست داشتند. نصف بیشتر دانشگاه را تهرانی های از خود راضی تشکیل داده بودند که از هر فرصتی برای تحقیر دیگران بهره می جستند. البته بین تهرانی ها تورک هم بود و آنها با ما احساس نزدیکی می کردند. در دانشگاه برای اولین بار با ملیت های کورد، و لر آشنا شدم. گیلانی ها، مازندرانی ها، بلوچها و عرب ها هم با غلظت کمتری به چشم می خوردند. از آن روز به تعریف مجدد خودم پرداختم: یک فعال علمی و فرهنگی تورک!
از آنروز بسیج فارسی و همه متعلقاتش را رها کردم و به آغوش ملت خودم و ملیت خودم برگشتم. در سال 1380 وارد دفتر مطالعات علمی و فرهنگی دانشگاه شدم و شروع به برگزاری کلاس ها و جلسات علمی. دکتر اکرمی که اهل مشهد بود کمک زیادی در این مورد به من کرد. راهنمایی های ارزنده او باعث شد که بیشتر به شناخت خودم و محیط پیرامونم بیردازم. در خوابگاه دیگر با تورک ها هم اتاق نمی شدم و سراغ یزدی ها، مشهدی ها، اصفهانی ها، شیرازی ها، گیلانی ها، مازندرانی ها، بلوچ ها و حتی کردها می رفتم و به شناسایی رفتاری آنها می پرداختم. از دفتر مطالعات علمی به «شبکه تحلیگلران تکنلوژی ایران» (ITANetwork) راه یافتم و از آنجا به «دفتر همکاری های فناوری ریاست جمهوری». همراه این فعالیت های علمی نیم نگاهی هم به وضع درسی ام داشتم تا خدایی نکرده مشروط و اخراج نشوم و حداقل معدل 12 را کسب کنم!
همراه با فعالیت علمی شروع به فعالیت در زمینه های فرهنگی تورک کردم. با دوستانم مراسم بزرگداشت سهند، شهریار، شب چیلله، گردهمایی دانشجویان تورک دانشگاه، و اردوهای تفریحی و فرهنگی تورک ها را برگزار کردیم و من بعلت آشنایی ام با کامپیوتر و سالها فعالیت اجرایی در بسیج دانشجویی و سایر نهاد های دانشگاه و روابط گسترده ام در دانشگاه با مسئولین توانستم قدمهای راهبردی را در این فعالیت ها بردارم. اولین کارمان تأسیس کتابخانه تورک ها در خوابگاه طرشت سه بود. همچنین مسئولیت سایت خوابگاه را نیز بر عهده گرفتم و به استفاده و بعضی وقت ها سوء استفاده از امکانات آنجا به نفع تورکها پرداختیم. حتی در بسیج دانشجویی دانشگاه و کتابخانه آنجا نیز بیشتر دوست های تورکمان را می آوردیم و از امکانات آنجا برای پر کردن خلاء فرهنگی تورکی که حاکمیت باعث آن بود استفاده می کردیم. ما دولتی در دولت شده بودیم و از همه امکانات قرار گرفته در اختیار فارس زبانان به نفع تورک ها استفاده می کردیم! دوران باحالی بود!
در سال 1382 بعد از 6 سال دوره لیسانس را به سختی تمام کردم و توانستم مدرکم را بگیرم. همان سال در رشته نرم افزار کامپیوتر مقطع کارشناسی ارشد از دانشگاه تهران قبول شدم. حدود 450 نفر شرکت کننده بود که 150 نفر ظرفیت دانشگاهی وجود داشت. من با کسب رتبه 4 در سهمیه شاهد (حدوداً رتبه 40 در سهمیه آزاد) از نرم افزار دانشگاه تهران که سال دوم تأسیسش بود و بعد از دانشگاه صنعتی شریف و امیرکبیر قرار داشت قبول شدم. دیگر از دانشگاه صنعتی شریف ییزار شده بودم، چرا که با اینکه دوران شکوفایی من بود از لحاظ درسی بسیار سختی کشیده بودم و حاضر به ادامه در آنجا نبود. راجع به دانشگاه امیر کبیر هم همه می گفتند بعلت حس رقابتی که نسبت به دانشگاه صنعتی شریف دارند از آنها خوششان نمی آید و در دوره فوق لیسانی اذیت می کنند. دانشگاه های شهید بهشتی و علم و صنعت و اصفهان هم که جزء سه دانشگاه برتر نبودند. به این خاطر دانشگاه تهران که جو بهتری داشت را انتخاب کردم.
در دانشگاه تهران اولین کاری که کردم پیدا کردن فعالان فرهنگی و سیاسی تورک بود. عباس اولین کسی بود که او را از طریق انور که جزء فعالین دانشگاه صنعتی شریف بود پیدا کردم. قبلن با او آشنایی کمی داشتم. من در دانشگاه صنعتی شریف با فعالین بیرون دانشگاه زیاد رابطه نداشتم و بجز «مجمع دانشجویان آذربایجانی» با دیگران آشنا نبودم. در تابستان سال 1381 و 1382 هنگام حضور در قلعه بابک با تعدادی از دوستان آشنا شدم. ولی دوره آشنایی بیشتر من به زمان حضورم در دانشگاه تهران و فعالیت جدی ام در آنجا حصر شد.
با پیدا کردن عباس، با علی، کاظم، ابوالفضل، جهانبخش، مصطفی، محمدعلی و ... بسیاری از فعالان دیگر آشنا شدم. دانشگاه تهران جو سیاسی و فرهنگی بسیار پویایی داشت و بعلت جمعیت زیاد دانشجویان تعداد فعالان هم زیاد بود. دانشگاه صنعتی شریف تنها شش هزار دانشجو داشت، در حالی که تنها در کوی دانشگاه تهران 14 هزار دانشجو سکونت داشتند. یعنی حدود 30 هزار دانشجو در دانشگاه تهران بودند که باعث می شد تعداد فعالان هم پنج برابر تعداد فعالان دانشگاه صنعتی شریف باشد. البته در دانشگاه صنعتی شریف از لحاظ فنی و علمی شاهد فعالان سطح بالایی بودیم ولی در اینجا بیشتر جو احساسی و البته بسیار-بسیار سیاسی تر بود. دانشگاه شریف فقط رشته های فنی داشت، حال آنکه بیشتر دانشجویان دانشگاه تهران جزء رشته های علوم انسانی و تجربی بودند. با رفتن حیدر از دانشگاه تهران نشریه یول باید با مدیر مسئول جدید کار خود را آغاز می کرد و باید مجوزهای لازم صادر می شد. اینکار چند ماهی طول کشید و با کمک من و در طرحی کمی جدیدتر کار یول را در سال 1382 آغاز نمودیم. در آبان ماه سال 1382 اولین مراسم بزرگداشت صفرخان قهرمانیان دارای مقام طولانی ترین زندانی سیاسی دنیا (میللی ساوونار) برگزار شد و متعاقب آن مراسم بزرگداشت سالگرد شهادت ستارخان برگزار گردید. بزرگداشت مراسم 21 آذر و بزرگداشت مقام شامخ پرفئسور زهتابی در شبستر نیز با بگیر و ببندهای زیادی روی داد. روز زبان مادری در دو اسفند و روز خوجالی در 7 اسفند و روز فاجعه خوی و اورمو نیز در 25 اسفند ارام-آرام به روزهای سیاسی و فرهنگی تورکها در کشور افزوده می شد. با شروع سال 1383 مراسم اعتراض به دروغ فکنی ارمنی ها در 24 آوریل در 5 اردیبهشت در برابر کلیسای مریم مقدس تهران و همچنین در تبریز انجام شد. جشنواره فرهنگی استان ها نیز در اواسط اردیبهشت ماه آغاز شد و با شدت هر چه تمامتر به آن پرداختیم.
در سال 1383 در قلعه بابک با تعجب نظاره گر به اهتزاز درآمدن پرچمی شدیم که بعدها با ماهیت تشکیلاتی بودن آن آگاه گشتیم: پرچم گاموح. این پرچم به مدت یکسال بین فعالان عام بعنوان پرچم آذربایجان جنوبی شناخته شد، ولی یکسال بعد، بعد از اختلاف در روز برگزاری کنگره عظیم قلعه بابک و جعل امضاء تشکل ها توسط گاموح، این پرچم به پرچم تشکیلاتی نزول پیدا کرد.
در اوایل سال تحصیلی 83-84 بعلت اعتراضی که به مراسم دلقک بازی ماهی صفت و توهین او به ملت تورک آذربایجان کردم در برابر سینما فردوسی تهران بهمراه تنی چند از دوستان دستگیر شدیم و بعد از یک هفته بازداشت به کفالت دانشگاه تهران آزاد شدیم. مراسم ستارخان و صفرخان در ماه آبان همچون سالهای قبل برگزار شد. در اواخر آبان ماه این سال بعد از برگزاری مراسم بزرگداشت سالگرد شهادت ستارخان به کمک دوستم ابوالفضل از دانشگاه شهید رجایی و همراهی چند نفر از دوستان گروه کوهنوری «تورک داغچیلار توپلانتی سی» را تأسیس کردیم و از همان روزها به کوه های فرحزاد که کوه های ساکت و دنجی در تهران بودند یورش بردیم. بار دیگر به منوال سالهای قبل روزهای 21 آذر، روز کتاب سوزان، روز جهانی زبان مادری، روز فاجعه خوجالی و متعاقب آن روز فاجعه خوی و اورمو برگزار گردید.
نشریه یول نیز از اوایل آذر کار خود را شروع کرد. در این سال تحصیلی نیز همین فعالیت ها ادامه داشت و نشریه یول به شدت به مباحث فرهنگی و سیاسی تورک ها می پرداخت. در اردیبهشت سال 1384 در 24 آوریل در جلوی کلیسای مریم مقدس بعلت ضرب و شتمی که ارمنی ها شروع کردند دستگیر شدیم و به همراه دوستان به بازداشتگاه اوین منتقل شدم. بعد از یک هفته از آنجا آزاد شده و یکراست برای برگزاری جشنواره فرهنگی استان ها عازم دانشگاه تهران شدم. این جشنواره از اواسط اردیبهشت ماه به مدت یک هفته طول کشید.
کنگره قلعه بایک در تابستان سال 1384 کنگره اختلاف در حرکت ملی آذربایجان بود. در این سال تشکیلات گاموح با مطرح کردن روز 18 تیر برای برگزاری مراسم قلعه بابک به بهانه ایام سوگواری حضرت فاطمه در روز 11ام و 12ام تیرماه حرکت را به قربانگاه 18 تیر و سلطنت طلبان برد. نشریه یول هم بعد از صلاح و مشورت با تشکل های بیرون دانشگاه و ... به این نتیجه رسید که هر در روز 12ام و 18ام تیر را تبلیغ کند و آن هفته را هفته وحدت و هفته تولد بابک نام نهد. بعد از تمام شدن امتحانات ترم دوم در 15 تیرماه، به سمت قلعه بابک راهی شدیم. در این سال شاهد برخوردهای شدید نیروهای انتظامی، لباس شخصی های چماق بدست، مأموران امنیتی و ... بودیم. در روز 12 و 13 مرداد به صورت دسته جمعی به سمت قله ساوالان حرکت کردیم و این سمبل آزادی را در صدمین سال صدور فرمان مشروطیت فتح کردیم. در 14 مرداد نیز برای اولین بار روز صدور فرمان مشروطیت در پارک مفاخر آذربایجان در نزدیکی پل آبرسان و مسجد طوبی تبریز برگزار شد که باز با شدت عمل نیروهای اطلاعاتی و امنیتی مواجه شد.
با شروع سال تحصیلی 84-85 سال آخر من در دانشگاه تهران نیز شروع شده بود. من باید سریعاً پایان نامه را تمام و از آن دفاع می کردم. در اوایل ترم اول سال تحصیلی من با یک دختر نازنین آشنا شدم. آشنایی ما بدین صورت حاصل شد که من می خواستم کانون ادبی دانشگاه تهران را بعنوان بستری برای فعالیت های فرهنگی به دست بگیرم. بدین منظور بعد از تبلیغات در دانشگاه و به صحنه کشیدن تورک ها که قبلن در اردوهای برگزار شده با آنها آشنا شده و به کشف! آنها پرداخته بودیم این کانون را به دست گرفتیم. در این کانون نیازمند چند نفر بعنوان هیأت مرکزی داشتیم تا در انتخابات بعنوان نامزد مطرح کنیم. من با سابقه ای که از خانم سیما دیدار داشتم و می دانستم که ایشان علاقه به این فعالیت ها دارند و فرد متعصبی نسبت به هویت ملی شان هستند پیشنهاد نامزد شدن در کانون را به ایشان دادم. ایشان هم قبول کردند. بعد از انتخابات ایشان بیشترین رأی را هم آوردند. با شروع همکاری ما در کانون در سال تحصیلی 84-85 بارقه هایی از عشق بین ما بوجود آمد و در روز 7 آذر به اوج خود رسید. من و ایشان عاشق هم شدیم و در اولین فرصت در گروه «تورک داغچیلار توپلانتی سی» این عشق را علنی کردیم. در 9 بهمن ماه 1384 نیز عقد ازدواج بین من و ایشان جاری شد. بار دیگر به منوال سالهای قبل روزهای 21 آذر، روز کتاب سوزان، روز جهانی زبان مادری، روز فاجعه خوجالی و متعاقب آن روز فاجعه خوی و اورمو برگزار گردید.
با شروع سال 1385 همه آماده برگزاری روز دانشجوی آذربایجان در 19 اردیبهشت می شدند که خبر تحصن دانشجویان دانشگاه سهند تبریز در همه جا پیچید. در روز 19 اردیبهشت این تحصن به اوج خود رسیده بود که خبر درج کاریکاتور توهین آمیز در روزنامه ایران نقش کاتالیزور انقلابی را ایفا کرد و جو دانشگاه های آذربایجان و تهران ملتهب شد. از یک خرداد تا هشتم خرداد 1385 روزهای سرنوشت سازی برای ملت آذربایجان رقم خورد.
روز چهلم شهدای اول خرداد مصادف با روز تولد بابک قهرمان آذربایجان بود که به خاطر جو ملتهب کنگره عظیم قلعه بابک اجرا نشد و جو شدید امنیتی بود. با پایان تابستان روز صدور فرمان مشروطیت هم بخاطر همین جو امنیتی برگزار نشد. من در در اول مهر ماه سال 1385 که روز «نسل کشی خاموش» برای کودکان آذربایجان شناخته شده بود، از پایان نامه خودم دفاع کردم و چند ماه بعد مدرک کارشناسی ارشد در رشته نرم افزار کامپیوتر را گرفتم. با گرفتن مدرک و تصویه حساب مالی به دوران دانشجویی ام در تهران برای مادام العمر مهر پایان زدم و راهی پایتخت فرهنگی-سیاسی آذربایجان تبریز شدم.
با ورود به تبریز در دانشگاه غیر انتفاعی سراج بعنوان هیأت علمی جذب شده و همزمان به تدریس در دانشگاه فنی دولتی بناب پرداختم. ترم دوم بصورت انحصاری در دانشگاه غیر انتفاعی سراج مشغول به تدریس شدم. در سال تحصیلی 1386-1387 بعلت بعضی مسائل شخصی و اذیتی که از جانب مأموران امنیتی می توانست شامل حال من شود و محدودیت هایی که اعمال می کرند از تدریس در دانشگاه بصورت هیأت علمی و تمام وقت بیزار شدم و به حق التدریس شدن روی آوردم. حق التدریس را از دانشگاه های آزاد هادیشهر، جلفا و پیام نور مرند آغاز کردم و در ترم دوم نیز به صورت حق التدریسی در دانشگاه های آزاد هادیشهر، جلفا و غیرانتفاعی دانشوران تدریس می کنم.
والسلام
عکس ها و مستندات































